دوشنبه5تیر91
.jpg)
آخر هفته پیش یعنی چهارشنبه رفتیم شمال. آویسا خانوم طبق همیشه تو ماشین یه کاری کرد که من احساس می کردم جاده شمال کش اومده و تمومی نداره. خلاصه بعد از تحمل شیطنت های دختر گلی رسیدیم.
آویسا اول غریبی می کرد و هرچی دایی محمد و دایی بهزاد نازش رو می کشیدند سمتشون نمی رفت. بعد از نیم ساعت یخ خانوم وا شد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. تا جمعه شمال بودیم و صبحش برگشتیم. عصر هم دایی محمد اومد و بابا و مامان حاجی رو باخودش آورد.آخه مامان حاجی کمی مریض احواله و قرار بود بیاد تهران چکاب. آویسا خانوم شارژ شارژ.خونه رو زیر و رو می کرد.
ماشاالله دخترم خیلی شیطونه. یه برنامه آموزشی تو تلویزیون دیده که خانومه بچه رو بغلش گرفته و پیش پیش می گفت تابخوابه. از اون روز تمام عروسکاش رو می زاره رو پاش و می گه پیش پیش. چند شب پیش که بامزه بعد از شام یه دفعه دیدم دختر گلی سفره رو برداشته گذاشته رو پاش عروسک هم گذاشته روش و هی هم پیش پیش می گه. خندم گرفته بود. به بابارضا گفتم دعوات نکنه و جارو بیاره تا خرده نون های رو فرش رو جمع کنیم. خلاصه این چند روز که مهمون داشتیم. دخترم خیلی ذوق زده بود و همش بالا و پایین می پرید. البته بماند که جقدر تو مطب دکترا و تو مرکز تصویر برداری آتیش سوزوند...
دخترم خیلی بامزه شده و کلی با من و باباش حرف می زنه بدون اینکه ما چیزی متوجه بشیم. دختر عسل دیگه چه کنیم...



دوشنبه5تیر91
